اتاق جنگی «جوپیتر» فضایی خفهکننده است که نه بازیگران، نه تماشاچی میتوانند از آن رها شوند. الکساندر اسمیا در نخستین فیلم بلند خود، بیننده را مستقیماً در کانون تصمیمگیریهای یک رئیسجمهور فرانسوی میکشاند که با تهدید بمب اتمی روسی روبروست؛ اما این محاصره بصری و روایی، در نهایت اثری را متولد میکند که برای تجربه سینمایی گسترده، بسیار کوچک و برای درام انسانی عمیق، بسیار سطحی باقی میماند.
رئیسجمهوری بدون گذشته، بحرانی بدون خروج
دننی منوشه (Denis Ménochet) با چهرهای فرسوده و نگاهی بارِ تاریخ، در نقش پل ارشانبو ظاهر میشود. فیلم با خبری شخصی تراژیک برای او آغاز میشود—از دست دادن دخترش—اما این رویداد هرگز فراتر از یک انگیزه کاغذی برای تصمیمهای بعدی تبدیل نمیشود. ما هیچگاه از ایدئولوژی سیاسی او، سوابق شغلی یا حتی عمق رابطه عاطفیاش با دختر خبری نداریم. این خالی بودن شخصیت، باعث میشود وقتی انگشتان رئیسجمهور بر روی دکمه قرمز میلرزد، تماشاچی به جای همدلی، یک مشاهدهگر بیتفاوت بماند.
ایدهآلیسم خطرناک در میان واقعیتهای ژئوپلیتیک
اسمیا و همنویسنده توماس فینکیلکروت، تیم مشورتی را به عنوان جمعی از خادمین عامله هوشمند، اخلاقی و منسجم تصویر میکنند. این دیدگاه، شباهتی عجیب به «خانهی دینامیت» کاترین بیگلوی (Kathryn Bigelow) دارد، با تفاوت که اینجا کینتیک و اکشنِ فیزیکی وجود ندارد. در دنیایی که رهبران از پوتین تا ترمپ همواره پیشبینیناپذیری و نارساییهای اخلاقی را به نمایش میگذارند، فرض اینکه مشاوران اتاق جنگ تنها «دیدگاههای متضاد» را با منطقِ آکادمیک تدافع میکنند—نه به عنوان انسانانی با ترس، منافع شخصی یا تناقضات درونی—از رئالیسم ادعا شده فیلم کاسته است.
استتیک سریالهای پرستیژ، نه عمق سینمایی
فیلموگرافی نیکولا لوار، کادرها را به چهره منوشه میچسباند و نورپردازی تیره، حس محو شده بودن را تقویت میکند. تدوین پیر دشان (Pierre Deschamps) و موزیک اولیویه مارگوریت (Olivier Marguerit) ریتم را کنترل میکنند، اما ساختار فصلی با عناوینی چون «آخرین انذار» و «فداکاری»، حس یک مینیسریال هبوی HBO را القا میکند، نه یک فیلم سینمایی ۸۷ دقیقهای. صحنههای واسطهای—راهروی طولانی، ماشین سفید—برای ساخت تنش بکار میروند، اما محتوای درونی ندارند و تنهاخدمةempo را میکشند.
بازی مرغدار در سطح جهانی
مقامات روسی (چرنوف) و اوکرینی (کووالنکو) به صورت کاریکاتوری ترسیم شدهاند. انفجار بمب در دریای سیاه، نقطه عطفی است که بازی شطرنژ ژئوپلیتیک را به «بازی مرغدار» تبدیل میکند: چه کسی اول میترسد؟ فیلم در این لحظهها قویترین نسخه خود را نشان میدهد، اما بلافاصله به دیالوگهای تکراری و استدلالهای حقوقی-سیاسی برمیگردد که طراوت درام را میکشد. متحدان ناتو با بهانه عدم عضویت اوکرین، فرانسوی را تنها رها میکنند—سناریویی که با واقعیتهای کنونی ناتو همسو است، اما در فیلم به عمق مورد نیاز پرداخته نمیشود.
نتیجهگیری: یک تمرین فنی بیجان
«جوپیتر» اثری است تحسینبرانگیز از نظر کنترل لحن، عکاسی و تدوین. اما همین کنترل آهنینی، حبابهای بینظم طبیعت انسانی را که در لحظات کراش هستهای EXPECT میروید، خفه میکند. پایان باز فیلم، به جای القای وحشت باقیمانده، حس ناتوانی را تقویت میکند. شاید منظور اسمیا همین باشد: در جهنم هستهای، هیچ تصمیمی «درست» نیست. اما برای تماشاچی که ۸۷ دقیقه نفس خود را مهار کرده، این بیپاسخی، نه یک ضربه فکری، بلکه یک خستگیِ طولانیمدت است.





