دههٔ ۱۹۹۰ با آثاری مانند تایتانیک شناخته می‌شود، اما آن دهه فراتر از یک فیلم شناخته‌شده، دوره‌ای بود که فیلمسازان با جسارت و تنوع زیاد جلوه‌های تازه‌ای از عشق را به تصویر کشیدند: از سکوتِ پیانو در نیوزیلند تا سرودهای نرودا روی جزیره، از فرار در جاده‌های جنوب آمریکا تا بازخوانی شکسپیر در دبیرستان‌های آمریکایی.

این هفت فیلم نه تنها در زمانشان تأثیرگذار بودند، بلکه امروز نیز با همان شدت و ظرافت دیده می‌شوند. هر یک از این آثار از اولین قاب تا تیتراژ پایانی ـ بدون اضافات و لحظات بی‌هدف ـ تجربه‌ای منسجم و کامل از روایتِ عشق ارائه می‌کنند.

پیانو (۱۹۹۳)؛ عشق در سکوت و سیم‌های استیل

هالی هانتر در صحنه‌ای از فیلم پیانو در نیوزیلند

جین کمپیون نشان داد رمانس می‌تواند بدون کلام نیز قدرتمند و تمام‌عیار باشد. آدا مک‌گراث (هالی هانتر)، زنی لال که تنها از طریق پیانو با دنیا حرف می‌زند، به‌خاطر ازدواجی اجباری به نیوزیلند می‌آید. وقتی پیانویش کنار ساحل رها می‌شود، همسایهٔ مردمی جورج بَینز (هاروی کایتل) پیشنهادی می‌دهد: نگه‌داشتن ساز در ازای درس‌های پیانو؛ پیشنهاداتی که آرام‌آرام به رقصی پیچیده از میل و خواستن تبدیل می‌شوند.

کمپیون با استفاده از سکوت، موسیقی مایکل نیمن و روایت بصری، حالتی را بازمی‌آفریند که کلمات به‌تنهایی از پس آن برنمی‌آیند. بازی هالی هانتر و آنا پاکوین در کنار هم از ماندگارترین تصویرهای عشق غیرمتعارف در تاریخ سینما ساخته‌اند. فیلم نخل طلای کن را به کمپیون هدیه کرد و او را نخستین زن برندهٔ این جایزه ساخت.

پستچی (۱۹۹۴)؛ شعر، دوست‌یابی و تکوین احساس

ماسیمو ترویسی و فیلیپ نوآره در صحنه‌ای از پستچی

مایکل ردفورد از رمان آنتونیو اسکارماتا اقتباس کرد و داستانی خلق نمود که فراتر از دو نفر می‌رفت. ماریو روپولو (ماسیمو ترویسی)، ماهیگیری ساده، به‌عنوان پستچی موقت شاعر شیلیایی پابلو نرودا (فیلیپ نوآره) انتخاب می‌شود. در پیاده‌روهای جزیره، میان تحویل نامه‌ها، ماریو شعر را می‌آموزد — نه صرفاً به‌عنوان فن، بلکه به‌عنوان راهی نو برای دیدن جهان و به‌دست‌آوردن قلب بئاتریس.

بازی ماسیمو ترویسی، با لطافتی که متن فیلم را به تجربه‌ای فراتر از سینما می‌برد، و موسیقی لوئیس باکالوف، فیلم را به یادآوریِ قدرتِ کلمات و هم‌نوایی دو روح تبدیل کرده‌اند.

دلِ وحشی (۱۹۹۰)؛ لینچ، عشق و جادهٔ بی‌پایان

نیکولاس کیج و لورا درن در صحنه‌ای از دل وحشی

دیوید لینچ با داستانی سرشار از تصاویر رویایی و خشونت گرافیک، وفاداری را در ساده‌ترین شکل خود به نمایش می‌گذارد. سیلور (نیکولاس کیج) و لولا (لورا درن) در فرار از تهدیدها و محدودیت‌ها، هر چه دارند فدا می‌کنند تا با هم بمانند. صحنه‌های سوررئال، شخصیت‌های عجیب و روایتِ جنبشی، همگی وسیله‌ای‌اند برای بیانِ یک حقیقت ساده: دو جوان که حاضر نیستند عشقشان را بفروشند.

انرژی بازیگران و فضاسازی لینچ، «دلِ وحشی» را به اثری بدل کرده که با گذشت زمان بر تأثیر و محبوبیتش افزوده است؛ اثری که هنگام انتشار نقدهای متنوعی دریافت کرد اما امروز یکی از شاخص‌ترین آثارِ او محسوب می‌شود.

۱۰ چیز که از تو متنفرم (۱۹۹۹)؛ شکسپیر در لباسِ نوجوانی

جولیا استایلز و هیث لجر در صحنه‌ای مشهور از ۱۰ چیز که از تو متنفرم

گیل جانگر شکسپیر را به دبیرستانی در سیاتل منتقل کرد و از دلِ یک کمدی رمانتیک نوجوانانه، کلاسیکی مدرن ساخت. کامرون (جوزف گوردون-لوویت) تلاش می‌کند تا بیانکا (لارِیسا اولینیِک) را به دست آورد، اما پدر سخت‌گیر خانواده شرط می‌گذارد: بیانکا تنها وقتی می‌تواند با کسی قرار بگذارد که خواهر بزرگ‌ترش کت هم آزاد شود. پاتریک (هیث لجر)، پسر مشهور و پرهیجان مدرسه، پول می‌گیرد تا کت را به‌دست آورد — و آنچه از بازی آغاز می‌شود، کم‌کم واقعیت پیدا می‌کند.

شیمی هیث لجر و جولیا استایلز، دیالوگ‌های تند و طنزآلود و موسیقی زمانه، این فیلم را فراتر از یک کمدی رمانتیک نوجوانانه قرار داده و آن را اثری ماندگار ساخته است.

سه اثر دیگر که ارزش دیدن دارند

  • قبل از بامداد (۱۹۹۵): ریچارد لینکلیتر جسی و سلین را در یک شب در وین به گفت‌وگویی پیوسته می‌نشاند؛ رمانسی که در کلمات شکل می‌گیرد نه در حرکت.
  • چانگ‌کینگ اکسپرس (۱۹۹۴): وونگ کار-وای تنهایی‌های شهری و اشتیاقِ پنهان را در پس‌زمینهٔ پرهیاهوی هنگ‌کنگ به شعری بصری تبدیل کرده است.
  • شبح (۱۹۹۰): عشق و تراژدی در برابر مرگ؛ پاتریک سوایز و دمی مور در یک روایت احساسی که مرزهای حس و فقدان را درمی‌نوردد.

این هفت اثر معیارهایی هنری در ژانر رمانس‌اند؛ هر کدام از زوایه‌ای ویژه عشق را بازتعریف کرده و نشان می‌دهند که دههٔ ۱۹۹۰ دورانی بود که رمانس به بلوغ سینمایی رسید. کدام یک از این فیلم‌ها برای شما خاطره‌انگیزتر است؟