امیلی (زولا گرایمر) در یک بازی ساده «حقیقت یا جرات» در مهمانی، نمی‌تواند از اعتراف به بزرگ‌ترین پشیمانی‌اش دست بکشد. ابتدا حرفی بی‌خطر می‌زند، اما با کمی فشار فاش می‌کند که ناخواسته جان کسی را گرفته است. همان شب، مرگ دیگری هم زیر چشم او رقم می‌خورد؛ شروعی تراژیک برای «کمپ» (Camp)، جدیدترین ساخته آوالون فست. فیلمی که با لحنی شیطنت‌آمیز و فضایی مسحورکننده، داستان خواهری‌ای را روایت می‌کند که از دل تروما، اندوه و جادوگری سر برمی‌آورد.

پیش از آنکه عناصر فراطبیعی کاملاً بر قصه سایه بیندازند، امیلی ناامید را در یک کمپ تابستانی مخصوص کودکان مشکل‌دار می‌بینیم؛ جایی که قرار است به‌عنوان مشاور کار کند. طعنه‌آمیز است که او در چنین وضعیتی باید حامی بچه‌های کوچک‌تر باشد. امید این است که بودن در میان هم‌نوعان در تاریکی، شاید اندکی نور به همراه بیاورد.

صحنه‌ای از فیلم کمپ؛ دختران در زیر نور ماه می‌رقصند

همه دخترانی که امیلی در کمپ ملاقات می‌کند سال‌هاست که عضو این کمپ هستند، اما به‌سرعت او را می‌پذیرند؛ به‌ویژه رزی پرجنب‌وجوش (چری مور) و کلارا (آلیس وردزورث)، رهبر جذاب و بالفعل گروه. از اینجا به بعد، «کمپ» یادآور فیلم «The Craft» است، با همان حال‌وهوای باطنی و زیبایی‌شناسی جنگل‌پری که گروه موسیقی Florence + the Machine به‌عنوان امضای خود برگزیده - اما در بستری از سینمای مستقل که نوآوری‌های فرمی گویا را ممکن می‌سازد. فست نه‌تنها حس وهم، بلکه شگفتی‌ای مرموز را هم پرورش می‌دهد؛ منجمانی که گاهی تمام قاب را می‌گیرند و پس‌زمینه‌های فوق‌العاده مصنوعی، روایت را در فضایی میان‌واقعیت و رویا قرار می‌دهند.

بازی درخشان زولا گرایمر و سیر تحول امیلی

بازی دقیق و حساب‌شده گرایمر، امیلی را مشتاق ارتباط نشان می‌دهد؛ کسی که در ابتدا راحت تسلیم شب‌های مستی و رفاقت می‌شود، بدون آنکه نیازی به فاش کردن رازهایش ببیند. فروپاشی او از غم به ناامیدی، پذیرش و در نهایت توانمندسازی، کاملاً باورپذیر است. آونگ احساسات بارها به این سو و آن سو می‌رود تا نهایتاً به پالایشی روحی برسد.

بچه‌های کمپ تقریباً در حاشیه‌اند، به جز ای‌دن (ایزا جارویس) که بی‌ثباتی‌اش، امیلی را تحریک می‌کند. بی‌توجهی دختران به آنچه باید اولویتشان باشد جذاب است: آن‌ها اینجا هستند تا روی خودشان کار کنند - از طریق جادویی که بعداً می‌فهمیم خودتعیین‌گر است - و نیز از بی‌احتیاطی جوانی لذت ببرند.

نگاه فمنیستی و شخصیت‌های مرد

فست هیچ امتیازی به شخصیت‌های مرد نمی‌دهد و کاملاً به دختری حامی پایبند است، حتی به بهای جنس مخالف. امیلی خودش هم این بی‌اعتنایی را زیر سؤال می‌برد، اما در نهایت می‌پذیرد که این بخشی از پیمان اولویت‌دادن به خود و خواهری جدیدش است. قوی‌ترین پیوند امیلی اما با پدرش باقی می‌ماند؛ کسی که مکرراً با او تماس می‌گیرد و صادقانه از رنج‌هایش می‌گوید، حتی اگر او قادر به درک کامل دردش نباشد.

دن (اوستین ون د کمپ)، رهبر خداترس کمپ، در یک شب مستی با نو (لیا رز سباستیانیس) هم‌بستر می‌شود و این هم‌بستری به‌عنوان قربانی برای نیروی زنانه‌ای عمل می‌کند که به این زنان جوان قدرت می‌بخشد. بعداً یک پسر دیگر هم قربانی شیطنت‌های آن‌ها می‌شود، اما خبری از خشونت هولناک نیست؛ فقط رهایی مالیخولیایی و اثیری از شیاطینی که قلب امیلی را می‌آزارند. جزئیات زیادی از گذشته دختران دیگر فاش نمی‌شود؛ انگار هرچه بیشتر در کمپ بمانند، غم‌هایشان دورتر می‌شود.

جادوی عملی برای بازسازی عزت نفس

می‌توان به کاری که امیلی و دوستانش انجام می‌دهند «جادوی عملی» گفت؛ چراکه پیامد ارتباط با امور خفیه، بازسازی عزت‌نفس و چارچوب‌بندی دوباره تجربیات شکل‌دهنده آن‌هاست. اما خوشبختانه فست به این نتیجه‌گیری به‌شکلی مستقیم و کلیشه‌ای نمی‌رسد. این فیلم‌ساز پرکار و تازه‌کار در رقص‌های زیر نور ماه، آیین‌های آتشین و فلاش‌بک‌های خاطره‌انگیز غرق می‌شود؛ لحظاتی که با همکاری فیلم‌بردار ایلی اسپرامن کیفیتی اثیری یافته‌اند.

با وجود حال‌وهوایی بسیار لطیف‌تر، «کمپ» از نظر فضا شبیه فیلم «Teenage Sex and Death at Camp Miasma» ساخته جین شونبرون است؛ نه فقط به خاطر محیط مشترک، بلکه به این دلیل که هر دو هوشمندانه از شیوه‌ها و کلیشه‌های وحشت و فراطبیعی برای تحلیل دغدغه‌های انسانی استفاده می‌کنند، نه صرفاً بهره‌برداری برای سرگرمی خونین.