لوکا گوادانینو، کارگردان ایتالیایی که مسیرش از پالرمو تا هالیوود پر از پیچوخم است، در روز دوشنبه در کلاس مستر جشنواره فیلم ونز روایتی صمیمانه از رابطهی عمیقش با ستارههای سینما ارائه داد. دقیقاً یک سال پس از حضور در لیدو با «پشت از شکار» (After the Hunt) در کنار جولیا رابرتز، اینبار نوبت به گشودن دروازههای پشت صحنه همکاریهایش رسید.
وقتی باند در «کوییر» فرار میکند
سوال کلیدی این بود: چرا گوادانینو ستارههایی چون دانیل کریگ، تیلدا سوینتون، رالف فینز و رابرتز را در نقشی میکشاند که تصویر روبروهای جهانیشان را معکوس میکند؟ کریگ در «کوییر» (Queer) دیگر جیمز باند نیست؛ او یک شخصیت لخت، آسیبپذیر و پر از تناقض است.
پاسخ گوادانینو بیواسطه و صمیمی بود: «حقیقت، حقیقت ساده، این است که من عاشق بازیگران هستم و قطعاً عاشق بازیگران خودم هستم. کار با آنها برای من یک احساس بسیار رقیق است. ما مثل بچههایی هستیم که در ساحل بازی میکنند، قلعههای شن میسازند. راههایی برای بیان آنچه میخواهیم، یافتن و تلاش برای اینکه راستین باشیم، نه سادهانگارانه».
او اضافه کرد: «من خوششانس بودهام چون با برخی از بهترین، متعهدترین و جسورترین بازیگرانی کار کردهام. اما فکر میکنم آنها میدانند که من آنها را دوست دارم». این دوطرفی بودن، سال گذشته در لیدو عینیت یافت وقتی رابرتز با یک کارتیگان که چهره گوادانینو روی آن چاپ شده بود، به تبلیغ فیلم ظاهر شد.
شال بافتهدست جولیا؛ هدیهای که پول نمیشود
گوادانینو خاطرهی تولدش در زمان فیلمبرداری «پشت از شکار» را بازگو کرد: «جولیا فوقالعاده است. هر روز از تدارکات با او الهامبخش بود. او مدام بافتنی میکرد. وقتی ۱۰ اوت سالگرد تولدم بود، نه تنها مهمانی گرفت، بلکه شالی که میبافت به من هدیه داد. یکی از گرانترین هدایایی است که من داشتهام».
از یک دوستی در رم تا «من عاشقم» و ترس از استخر
ریشه این وفاداریها به ۱۹۹۹ برمیگردد. گوادانینو پس از دیدن تیلدا سوینتون در «کاراواژو» دیرک جارمن، در یک روزگار برگردان در رم او را پیدا کرد و دوستی آغاز شد که به «من عاشقم» (I Am Love) منجر گردید. سوینتون در نقش یک بانوی میلانی نقش بست که از اسارت ازدواج خارج میشود. گوادانینو میگوید: «من خیلی خوب درک میکنم که غریبه شدن و خفه شدن در مکانی که فکر میکردی تعلق داری، چه معنا دارد. در یک معنا، این مرگناک است».
اما پاردوکس حیرتانگیز او این است: کارگردان «اشعه بزرگتر» (A Bigger Splash) — که در استخر و آب و آفتاب میگذرد — اصلاً نمیتواند شنا کند. «اگر مرا در آب بیندازید جایی که پام به کف نمیرسد، میمیرم. از دریا، از استخرها، به شدت میترسم».
معجزهی آزمایشگاهی در «مرا با نامت صدا بزن»
سرداد «مرا با نامت صدا بزن» (Call Me By Your Name) هم داستانی جداگانه دارد. آن سایههای آبی خاص فیلم، قطعاً انتخاب هنری نبودند؛ «یک اشتباه بزرگ از سمت آزمایشگاه فرآیند تصویر بود». گوادانینو که همیشه به دلیل محدودیت بودجه و عمليگرایی، دوباره فیلمبرداری نکرده، تصمیم گرفت نگه دارد: «آن شمعهای نوری، برای من، پروانههای معده الو بودند».
سینمانوشتهی بر برتولوچی؛ هدیهی فردا
ونز هنوز تمام نشده برای گوادانینو. فردا (۸ سپتامبر) مستند پهنهی هفتساعتهاش درباره برنادو برتولوچی با نام «شادی زندگی» (Joie de Vivre) در دو بخش نمایش داده میشود و پیش از نمایش اول، او جایزه «Cartier Glory to the Filmmaker» را دریافت خواهد کرد. گوادانینو که مادر الجزائری و پدر صسیلی دارد، ادامه میدهد اثبات کند که سینما برایش نه صنعت است، نه تئاتر؛ بلکه بازیِ کودکان روی ساحل است که قلعههای شن میسازند — راستین، لخت و جاودانه.





