چارلی هنام با لبخندی شیطانه و چشمانی که شوخ‌طبعی در آن‌ها می‌رقصد، تیغ‌های خود را تماشا می‌کند. «نگران نباشید، من به تیغ‌هام مراقبت می‌کنم»، می‌گوید با لحنی که هم‌چنان جدی است و هم‌چنان بازیانه که مرزهای نقش و واقعیت را محو می‌سازد.

وقتی هوس تیغ‌زنی، پیشِ بازیگری می‌رود

ماه‌ها قبل از آغاز فیلمبرداری فصل چهارم «وحش» با 부제 «داستان لیزی بوردن»، هنام در حال رانندگی در کوچه‌های لس‌آنجلس بود که درخت‌های ساقط‌شده در کنار جاده توجهش را جلب کردند. بیشترها شاید رد می‌شدند، اما او متوقف شد، چوب‌ها را برید و در کف کامیون باره‌اش چید. نتیجه؟ حدود ده تن چوب و یک مجموعه تیغ‌های اسکاندیناوی که هر چوب‌چین حرفه‌ای را حسود می‌سازد.

«وقتی فهمیدم اندرو بوردن، شخصیتی که ایفا می‌کنم، یک Koleksiyoner تیغ است، به خودم گفتم: این برای کاره، باید این تیغ‌ها را داشته باشم»، می‌گوید هنام که پیش از این در نقش ادگین، قاتل سریالی فصل سوم، به ظلمت‌های روان نعره زده بود. اما این بار هوا متفاوت است. بسیار متفاوت.

چارلی هنام در پشت صحنه سریال وحش: داستان لیزی بوردن

کمدی سیاه، نه تراژدیِ کهنه

«وحش: داستان لیزی بوردن» پوست پیشین خود را در می‌آورد. فصل ادگین دامنگی از تاریکی خالص بود، اما این فصل سبک است، زیبا، و بله — خنده‌دار. حتی وقتی لیزی (ایلای بیتی) تیغ را برمی‌دارد و ضربه می‌زند، لحنِ اثر از راهِ فرسایشِ جدیتِ معمول دراماهای جنایی فرار می‌کند. ایان برنان، نویسنده، و راین مرفی، تولیدکننده اجرایی، به نظر می‌رسند تصمیم داشته‌اند با نگاهی فرسایش‌گرایانه به تاریخ، نه بازسازی خشک روایات، به داستان بپردازند.

لیزی اینجا وحشیِ متولدشده نیست؛ زنی است که در کش و کشِ پدری افسرده (هنام) و مادربزرگی بی‌رحم (رابکا هال) نفس می‌کشد. ورود بریجیت سالیوان (ویکی Криپس)، خادم‌خانگی تازه، دنیای لیزی را با ادبیاتِ جسور و روابطی فراتر از عرف می‌گشاید. بیداری جنسی و روانی، در هم‌تنی با سرکوب خانوادگی، بوی باروت می‌دهد.

ایلای بیتی: «من این شخص را درک می‌کنم»

برای بیتی، دختر آنت بنینگ و وارن بیتی، این نقش فقط فرصتِ ستاره‌سازی نیست؛ مانعِ عاطفیِ سنگینی است. «یادم هست نوار آزمون می‌سازم و می‌اندیشم: من این شخص را درک می‌کنم»، می‌گوید. «وقتی نقش را گرفتم، از خوشحالی دیوانه شدم و در عین حال ترسیدم. مسئولیت عظیمی حس کردم — نسبت به آنتولوژی، نسبت به شخص واقعی، نسبت به خود نقش.»

او سوالات ریز را پرسید: چگونه حرکت می‌کند؟ چگونه رویا می‌بیند؟ چگونه فکر می‌کند؟ حتی: چگونه چشمک می‌زند؟ این سطحِ غوطه‌وری، بیتی را از سایه‌ی والدینِ اسطوره‌اش جدا می‌کند و او را به یک بازیگر تبدیل می‌کند که «وحش» را در چشمان یک قاتلِ اسطوره‌ای می‌بیند، نه یک وحش، بلکه یک انسانِ شکننده.

ایلای بیتی در نقش لیزی بوردن

رابکا هال: لذتِ بازیِ شرورِ خنده‌دار و ترسناک

رابکا هال، در نقش آبی بوردن، مادربزرگ، فضایی را کشف کرده که پیش از این برایش باز نشده بود: شرورِ صِرف، اما خنده‌دار. «هرگز شرورِ بی‌نقاب بازی نکرده‌ام»، اعتراف می‌کند. «در متن، طنزِ تیز و بی‌رحم داشت. هم خنده‌دار بودم، هم ترسناک. چالشِ تونالی جالبی بود.»

هال می‌افزاید: «هیچ چیز در دنیای «وحش» ساده نیست. درسِ این شو این است: وحش‌ها متولد نمی‌شوند، خلق می‌شوند.» آبی نیز در دامِ گازیِ زندگی بافته شده، الکل‌فریده، ظاهری را حفظ می‌کند که پشت آن آشفتگی و سادیستی نهفته. «بازی کردن کسی که می‌خواهد خوش‌تیپ و جمع‌وجور به نظر برسد، در حالی که یک آشفتگی کامل است — و سادیست به اضافه — لذت‌بخش بود.»

پلاٹو: آزمایشگاهِ کشفِ تون

بیتی می‌گوید روی پلاٹو، 다들 با هم تونِ اثر را کشف می‌کردند. «من می‌دانستم آن‌ها به لحنی نزدیک به تمسخرآمیزی علاقه‌مندند. ما همه فقط به کشف آن با هم ادامه دادیم. روی پلاٹو بسیار بیشتر از آنچه فکر می‌کنید در دسترس بود. مدام از توانایی کمدی و غم یا درام شدید برای حضور در سریال شگفت‌زده بودم.»

هنام هم تأیید می‌کند: «حس می‌شد مجوز بسیار بیشتری برای یک بی‌معنایی دیوانه‌وار وجود دارد. پیچیدگی، تراژدی، زشتی، آسیب‌پذیری — تمام چیزهایی که در ما همه راست است، در اینجا جا داشتند.»

رابکا هال در نقش آبی بوردن

فصل چهارم «وحش» قول می‌دهد نه یک درام جناییِ معمول، بلکه یک مطالعهِ شخصیت در آینه‌ی کمدیِ سیاه باشد. جایی که تیغ‌ها فقط ابزار قتل نیستند، بلکه نمادِ خرد شدنِ مرزی هستند که بین قربانی و قاتل، بین فرزند و والد، بین تاریخ و افسانه وجود دارد. اما همین اکنون، تیغ‌های هنام در کوچه‌های لس‌آنجلس بوی چوبِ تازه می‌دهند، و لیزی بوردن در تصورِ ما، از چارچوبِ تاریخ خارج شده، به یک انسانِ پیچیده تبدیل می‌شود که ما، شاید ناخواسته، درک می‌کنیم.