نقد فیلم «خورشید هرگز غروب نمی‌کند» نشان می‌دهد جو سویانبرگ عناصر شناخته‌شدهٔ کمدی-رمانتیک را حفظ کرده و هم‌زمان مرزهای رمانتیک-جنسی را جابه‌جا می‌کند، اما فیلم در انتقال تنش‌های عاطفی و تبدیل جسارت به روایتِ کامل دچار کاستی‌هایی است. اثر هم جذابیت‌های مشخصی دارد و هم خلأهایی که تماشاگر را نسبت به نتیجه نامطمئن می‌سازد.

خلاصه داستان

وندی، با بازی داکوتا فانینگ، دو سال با جک (با بازی جیک جانسون) در ارتباط است. جک پدری مجرد با دو فرزند و زندگی تاحدی مستقر است و از تغییرات بزرگ ناخوشنود است؛ او پیشنهاد می‌دهد شش ماه فاصله بگیرند تا وندی فرصت بررسی گزینه‌های دیگر را داشته باشد. این «فاصله» مثلثی میان وندی، جک و چاک (کوری مایکل اسمیت) می‌سازد و داستان به انتخاب‌ها، ثبات و پیامدهای آن‌ها می‌پردازد.

بازی‌ها و شخصیت‌پردازی

داکوتا فانینگ حضور ملایم اما مرکزی دارد؛ اجرای او فیلم را به نقطه‌ای که مخاطب می‌تواند با آن همدلی کند نزدیک می‌کند. جیک جانسون نقش مردی محتاط و نگرانِ از دست دادنِ شریک را بازی می‌کند و تضاد میان دو مردِ مقابل وندی—یکی محافظه‌کار و دیگری آمادهٔ تغییر—در هستهٔ درام قرار دارد. با این حال در چند لحظه تنش بین شخصیت‌ها به‌اندازهٔ کافی باورپذیر ساخته نشده و تصمیم‌ها گاهی از منطق درونی شخصیت‌ها فاصله می‌گیرند.

رفتارهای نامعمول برخی شخصیت‌ها ممکن است انتخابی آگاهانه برای ایجاد حس نامتعارف باشد، اما در بسیاری از صحنه‌ها این انتخاب باعث می‌شود تماشاگر نتواند منطق درونی شخصیت‌ها را دنبال کند. نمونهٔ مشخص آن واکنش‌ها به قطع رابطهٔ ناگهانی وندی و بازتاب آن در موقعیتی مشابه است که اعتراض‌ها عمدتاً در قالب دیالوگ تکرار می‌شوند: «این یک ترفند است؟» و به اندازهٔ کافی نمایش داده نمی‌شوند.

سبک بصری و فضا

سویانبرگ همچنان به تصویربرداری کم‌جلوه و طبیعی وفادار مانده است؛ استفاده از فیلم‌برداری روی 35 میلی‌متری تصویری نرم و ملموس ایجاد کرده که با لحن اجراها هم‌سو است. نماهای پهپادی همراه با موسیقی ایندی-پاپ حس ورود به شهری جدید را منتقل می‌کنند، اما انکوریج به‌ندرت به عنوان مکانِ دراماتیکِ شاخص معرفی می‌شود. لوکیشن‌ها عمدتاً بارها، گالری‌های محلی، آشپزخانه‌های حومه و مجتمع‌های آپارتمانی‌اند؛ فضاهایی آشنا که می‌توانند در هر شهر آمریکایی قرار بگیرند.

داکوتا فانینگ در نمایی از خورشید هرگز غروب نمی‌کند

این انتخاب بصری هنگامی که با بازی‌هایی در حد لحنِ ملایم و کنترل‌شده همراه می‌شود، مانع از رسیدن فیلم به اوج احساسی می‌شود. اگر هدف ساخت فضای عاطفی پرتنش‌تر بوده، می‌شد با برجسته‌سازی تغییرات بیرونی یا استفاده از مونتاژ و ریتمی ساختارمندتر به آن نزدیک‌تر شد؛ رویکردی که فیلم‌سازانی مانند موریس پیالات از آن بهره برده‌اند.

نقد ساختاری و روایی

فیلم درگیر نوعی سرگردانی میان طبیعت‌نمایی و نمایش‌پردازی سبک‌پردازانه است. خونسردی و تعادل بیش از حد شخصیت‌ها در مواجهه با بحران‌های عاطفی تماشاگر را از همراهی بازمی‌دارد و انتخاب‌هایی که به‌نظر فشارهای ناسالم وارد می‌کنند بیشتر حس بیگانگی ایجاد می‌کنند تا همدلی. محورهای گفتگو و صحنه‌های روزمره توانایی‌هایی نشان می‌دهند؛ به‌خصوص برای مخاطبِ طرفدار آثار بازیگرمحور، اما این نقاط قوت در سراسر فیلم به‌طور یکنواخت توزیع نشده‌اند.

نمایی از جیک جانسون و صحنه‌ای در بار محلی در خورشید هرگز غروب نمی‌کند

جمع‌بندی و چشم‌انداز

«خورشید هرگز غروب نمی‌کند» نمونه‌ای از فیلمی است که می‌کوشد هم انگاره‌های کلاسیک کمدی-رمانتیک را حفظ کند و هم در مرزهای رمانتیک-جنسی کنجکاوی به خرج دهد؛ اما در پیوند این دو دستاورد موفق عمل نمی‌کند. طرفداران آثارِ بازیگرمحور و دیالوگ‌محور احتمالاً از ظرافت بازی‌ها و فضاسازی سادهٔ سویانبرگ لذت می‌برند، اما تماشاگرانی که انتظار نوسان دراماتیک شدید یا پایان‌بندی رضایت‌بخش دارند، ممکن است ناامید شوند.

نقاط قوت

  • بازی‌های محوری قوی، به ویژه اجرای ملایم و مؤثر داکوتا فانینگ.
  • فیلم‌برداری 35 میلی‌متری و طراحی فضا که حس ملموسی به تصویر می‌بخشد.
  • دیالوگ‌ها و سکانس‌های بازیگرمحور که برای مخاطبان اهل اجرا جذاب‌اند.

نقاط ضعف

  • عدم ایجاد تنش عاطفی کافی و باورپذیر در تقاطعِ داستانیِ مثلث عشقی.
  • تصمیم‌های شخصیتی که گاهی از منطق درونی فاصله می‌گیرند و حس بیگانگی ایجاد می‌کنند.
  • استفادهٔ محدود از محلِ فیلم‌برداری برای تبدیل آن به عنصری دراماتیک.

جو سویانبرگ، کارگردانی از موج مومبل‌کور، همراه با داکوتا فانینگ و جیک جانسون اثری قابل تأمل اما ناتمام عرضه کرده است. برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ شهر محل فیلم می‌توانید صفحهٔ انکوریج را مراجعه کنید.