رابرت ایگرز پیش از آنکه با فیلم‌های «نوسفراتو» و «مرد شمالی» به عنوان یکی از متمایزترین راویان افسانه‌های فولکلوریک در سینما شناخته شود، با فیلم بلند اول خود یعنی «ویچ» محصول ۲۰۱۵، مخاطبان را در فضایی از وحشت خام و اصیل غرق کرد. این اثر ۹۲ دقیقه‌ای که در نیوانگلندِ پوریتنِ قرن هفدهم جریان دارد، تنها یک فیلم ترسناک نیست؛ بلکه نقطه آغازین مسیر یک فیلمساز وسواس‌پیشه و بستر ظهور یکی از جذاب‌ترین چهره‌های نسل فعلی سینما، آنیا تیلور-جوی است.

«ویچ» داستان خانواده‌ای را روایت می‌کند که به دلیل اختلافات مذهبی از سکونتگاه خود تبعید شده و در اعماق جنگل برای بقا می‌جنگد. این خانواده به تدریج زیر هجوم یک جادوگر مرموز قرار می‌گیرد که نمادی از نوعی «شر مقدس» است. درست مانند رویکرد مارتین اسکورسیزی در «کیپ فیر»، تروماها و سرکوب‌های درونی این خانواده مانند بمبی ساعتی عمل می‌کنند که قرار است آن را نابود کند و شر بیرونی تنها فتیله این انفجار را روشن می‌سازد. در مرکز این سمفونی تاریک، توماسین — دختر نوجوانی که در محیطی به شدت سرکوب‌گرانه در آستانه ورود به دنیای زنانگی است — قرار دارد.

آنیا تیلور-جوی و تولد یک ستاره در تاریکی

آنیا تیلور-جوی در سال ۲۰۱۵ چند سالی بود که وارد دنیای بازیگری شده بود، اما جایگاه واقعی خود را پیدا نکرده بود. بازی او در فیلم «آکادمی خون‌آشامان» محصول ۲۰۱۴ از نسخه نهایی فیلم حذف شد و فعالیت‌هایش عمدتاً به تلویزیون محدود می‌ماند. «ویچ» اما همه‌چیز را تغییر داد. این فیلم عملاً نخستین تجربه او در سینمای بلند بود و نقطه عطفی که مسیر حرفه‌ای او را برای همیشه متحول کرد.

آنیا تیلور-جوی در نقش توماسین فیلم ویچ

آنچه «ویچ» در او کشف کرد و به بخشی از هویت ستاره‌ای او تبدیل شد، آمیزه‌ای از سادگی و تأمل بود. این ترکیب منحصربه‌فرد بعدها در فیلم‌هایی مانند «اسپلیت» اثر ام. نایت شیامالان و هیجان‌انگیز مستقل «اسب‌های اصیل» نیز مورد استفاده قرار گرفت. تیلور-جوی با وجود ساختن فیلموگرافی پربار و درخشان در سال‌های بعد، در «ویچ» نبوغ خاصی از خود نشان داد که هنوز هم در میان آثار او کم‌نظیر است. این فیلم با وجود روایت در دهه ۱۶۰۰ ارتباط مستقیمی با دغدغه‌های معاصر دارد و پاسخ بخش بزرگی از این ارتباط در بازی تیلور-جوی نهفته است.

وحشتی فراتر از کلیشه‌های ژانر

فضای ترسناک جنگل در فیلم ویچ

عنوان فیلم ممکن است ذهن مخاطب را به سمت کلیشه‌های معمول فیلم‌های جادوگران ببرد: شنل‌های مشکی، جاروهای پرنده و گربه‌های سیاه جیغ‌دار. اما «ویچ» با هیچ‌کدام از این کلیشه‌ها نجنگیده و کسی که انتظار یک فیلم سنتی درباره جادوگران را دارد، احتمالاً ناامید خواهد شد. جادوگر در این فیلم — به جز صحنه‌ای کوتاه که در آن پسر جوان خانواده، کلب (با بازی هاروی اسکیمشو) را اغوا می‌کند — تقریباً نیرویی بدوی و رمزآلود شبیه به حضور «پولترگایست» است که نقشه‌های نامعلومی برای این خانواده در نظر دارد.

رعب و وحشت در «ویچ» در فضاهای ناشناخته جنگل‌های نیوانگلند نفوذ می‌کند. شخصیت‌های داستان که به دلیل پیش‌داوری‌ها و درک محدودشان از جهان، اهداف آسانی محسوب می‌شوند، در فضایی باز و بی‌پناه قرار دارند. بسیاری از فیلم‌های ترسناک قدرت خود را از فضاهای تنگ و خفه‌کننده می‌گیرند، اما «ویچ» کاملاً در فضاهای باز و گسترده روایت می‌شود و با وجود این، هیچ‌کم از فیلم‌های کلاستروفوبیک ترسناک نیست.

فروپاشی خانواده و تاریکی درون

خانواده تبعیدی در فیلم ویچ

تعدادی از اتفاقات مرموز در طول فیلم، این احساس را تقویت می‌کنند که خانواده زیر نظر یک نیروی شرور قرار دارد. ویلیام، همسر و فرزندانش پس از سفر در سراسر اقیانوس اطلس برای زندگی در شهر نیوانگلند، به دلیل اختلافات مذهبی از اجتماع تبعید می‌شوند. نوزادی که در مزرعه جدیدشان — در جنگلی که به آن تبعید شده‌اند — به دنیا می‌آید، در حالی که توماسین تماشا می‌کند، ناپدید می‌شود. دوقلوهای مخوف خانواده که یادآور دوقلوهای «درخشش» استنلی کوبریک هستند، ادعا می‌کنند با بز خانواده که «فیلیپ سیاه» نام دارد، صحبت می‌کنند.

توماسین و فیلیپ سیاه در فیلم ویچ

این خانواده در مرز و بوم تمدن حتی توانایی تغذیه خود را ندارد. با غرور و باورهای متعصبانه خود را از تمدن دور کرده و تنها فشار بر خود را افزایش داده‌اند. حتی اشاره‌های ظریف به احساسات ممنوعه کلب نسبت به خواهرش توماسین، به جادوگر نشان می‌دهد چگونه باید به او دست یابد. توماسین که زیر فشار احساسات تنهایی، گناه و ناامیدی له شده است، کلید نهایی نقشه جادوگر محسوب می‌شود.

صحنه‌ای از فیلم ویچ

دغدغه‌های مدرن در لباس تاریخی

«ویچ» علاقه‌ای به اعمال روان‌شناسی معاصر یا تحلیل جامعه‌شناختی بر موقعیت‌های خود ندارد، اما همین ویژگی‌هاست که آن را به نمونه‌ای قدرتمند از وحشت فولکلوریک تبدیل می‌کند. دیدن فروپاشی نهاد خانواده، مرگِ وعده‌ای که خانواده‌های مهاجر می‌توانستند در جهان جدید — پیش از شکل‌گیری آمریکا — آینده‌ای برای خود بسازند، و وزن سنگین انتظارات و شیءانگاری تحمیل‌شده بر زنان جوانی مانند توماسین، از این فیلم اثری ترسناک و کمیاب می‌سازد که هم‌زمان نقش یک فیلم دوره‌ای قدرتمند را نیز ایفا می‌کند.

رابرت ایگرز کارگردان فیلم ویچ

رابرت ایگرز پیش از این هیچ فیلمی نساخته بود، اما فیلم‌های بعدی او مانند «فانوس دریایی» و «نوسفراتو» مسیری مشابه را طی کردند. با وجود تمام هیجان‌ها و وحشت‌هایی که این فیلم‌ها ارائه می‌دهند، موفقیت آن‌ها در تمرکز بر دغدغه‌های تاریخی و اسطوره‌سازی یک گروه خاص و کاوش دقیق در آن‌ها ریشه دارد. «ویچ» نخستین تجلی این وسواس سینمایی بود که بعدها به امضای فیلمساز تبدیل شد.

نگاه آنیا تیلور-جوی در فیلم ویچ

تیلور-جوی در نقش توماسین هم‌زمان هم قربانی است و هم خطر. نگاه‌های ساکن و نافذ او در فیلم، ترکیبی از معصومیت و قدرتی پنهان است که پیش‌بینی می‌کرد این بازیگر روزی به یکی از مهم‌ترین چهره‌های سینما تبدیل شود. او در طول ۹۲ دقیقه فیلم، گذاری ظریف از دختری ترسیده و سرگردان به زنی می‌سازد که سرنوشت خود را در آغوش می‌گیرد — گذاری که نه با دیالوگ، بلکه با سکوت و نگاه روایت می‌شود.

پوستر و فضاسازی فیلم ویچ

ایگرز با «ویچ» ثابت کرد که وحشت واقعی نه در هیولاها و موجودات خیالی، که در تاریکی‌های درون انسان و فروپاشی باورهایش نهفته است. خانواده‌ای که با غرور و تعصب خود را از تمدن جدا می‌کند، در عمل خود را به دست تاریکی می‌سپارد. جادوگر تنها کاتالیزور این فروپاشی است؛ تاریکی از پیش در درون آن‌ها وجود داشته و نیروی بیرونی تنها آن را بیدار می‌کند.

این فیلم که توسط استودیوی A24 توزیع شد، نخستین بار در جشنواره فیلم ساندنس به نمایش درآمد و جایزه بهترین کارگردانی بخش فیلم نخست را برای ایگرز به ارمغان آورد. واکنش‌های اولیه مخاطبان — از فریاد وحشت گرفته تا تشویق‌های ایستاده — نشان می‌داد که سینما با صدایی تازه و متفاوت روبه‌رو است.

«ویچ» پس از گذشت یک دهه همچنان یکی از تازه‌ترین و مؤثرترین نمونه‌های وحشت فولکلوریک در سینمای مدرن به شمار می‌رود. رابرت ایگرز با فیلم‌های بعدی‌اش ثابت کرد که دغدغه‌های او در «ویچ» نقطه آغاز یک مسیر بلند بوده است؛ و آنیا تیلور-جوی نیز نشان داد که آن نگاه‌های ساکن و عمیق در اولین تجربه سینمایی‌اش، نویدبخش حضور یکی از ماندگارترین چهره‌های سینمای معاصر بود. آنچه در «ویچ» شکل گرفت — این آمیزه از وحشت تاریخی، نمادگرایی عمیق و بازی خیره‌کننده — سرآغاز فصلی نوین در سینمای ترسناک بود که هنوز هم اثراتش را بر فیلم‌سازی معاصر می‌توان ردیابی کرد.