رایچل موريسون، مدیر عکاسی نامزد اسکار فیلم «مادباند» (Mudbound)، با نخستین اثر کارگردانیاش «حب عمر زندگی» (Love of Your Life) به سراغ داستانی از سوگ، رهایی و تجدید حیات در دوران کووید میرود. فیلم با نگاهی جدی و اجرای مخلصانه آغاز شده و بازی هوشمند و شفاف مارگارت کوالی را در مرکز قرار میدهد، اما تدریجاً در دام زیبایی بصریِ خالصه میافتد که نتوانسته معنای عمیقتری به وجود آورد.
زیبایی که در خدمت داستان نیست
از دقیقههای نخستین، تدارکات بصری فیلم توجیه یک «اسکیپ مجلهای» را به یاد میآورد. موريسون و مدیر عکاسی همکارش، تاد بنهازل (Hustlers)، شهرهای لیسبون، لندن و توکیو را با نوری درخشان و کامپوزیションهای دقیق ثبت کردهاند، اما این تصاویر چون یک سری عکسهای پروموشنی، ریتم درونی شخصیتها را نمیسازند. خط زمانی هشتساله داستان بهشکل خطی و کارآمد پیش میرود، اما ضربان احساسیِ آن گم شده است. حتی کدرهای عریض مناظر شهربنانی، نمیتوانند خلاهای سناریویی را پر کنند.
نقطه قوت یگانه: مارگارت کوالی
اگر این filmi برای دیدن ارزشمند است، فقط و فقط به خاطر حضور مارگارت کوالی است. او در نقش مایا، پرستار بیست و ششسالهی بوستانی که زندگیاش ناگهان با مرگ شوهردار متوقف میشود، لایههایی از درد، انکار و رهاییِ ناخواسته را با ظرافت و هنر بازیگری میکند. کوالی در صحنههای اول، با انزواپشتی دفاعی و درخشش ناگهانی شادی در برابر تمرینهای احمقانهی چارلی (گابریل باسو)، شخصیتی معتبر میسازد. اما فیلمنامهی جولیا کاکس (نویسنده نیاد) به او فرصت نمیدهد تا از سطح کلیشههای «زنان سوگوارِ زیبا» فراتر رود.
وقتی سوگ به یک تور لوکس تبدیل میشود
پس از فاجعه، مایا به لیسبون میگریزد. آنجا، با چشمانی کحلکشیده و سیگار مدام در دستان، در خیابانهای نقاشیکشیده و میان پاستیل دِ ناتا و شراب ارزان وینو ورده (Vinho Verde) به دنبال تسکین میگردد. ملاقات با فلیکس (آرون پیر)، بریتانیاییِ جذاب و تکپدرِ بینقص، مایا را به یک خانه تفریحی در پرتغال و سپس به زندگی لوکس در غرب لندن میکشاند. این بخش فیلم، هرچند بصری لذتبخش است، اما هیچیک از انتخابهای مایا شبیه زندگی واقعی به نظر نمیرسد: نحوه تأمین مالی سفرها، تغییر شغلی ناگهانی به تلویزیون سلامت، و جلسات درمان آنلاینِ سطحی که تنها برای پیشبردِ پلات وجود دارند.
بازیگرانی که فراتر از Drehbuch میروند
- کاترین کینر در نقش رات، مادربزرگِ خسته و سوگوارِ چارلی، در صحنههای پایانی فیلم نفس حیات میبخشد. مواجههی او با مایا، تنها لحظهای است که فیلم با حقیقتِ خامِ سوگ تماس میگیرد، دور از هر گونه براقسازی.
- پاتریک شوارزنگر در نقش جاسون، بهترین دوستِ مایا، نقشی کمرنگ و نپاسخگو دارد که فیلمنامه برایش فضایی برای مانور نگذاشته است.
جمعبندی: filmi که میخواست عمیق باشد، اما در سطح ماند
«حب عمر زندگی» در اکران محدود سینمایی و سپس روی پلتفرم پرایم ویدیو (۱۴ اکتبر) مخاطبِ خود را مییابد: مخاطبی که درام عاشقانهی زیبا و غمگین میخواهد، بدون نگرانی از پیچیدگیهای روانی. موريسون استعداد مدیریت تصویر را دارد، اما برای تبدیلِ یک داستانِ سوگ به اثری ماندگار، نیاز به جرأتِ گручینی در سناریو دارد، نه تنها تدارکات بصری.





